محمد الريشهري
387
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )
و دوستت حُمَيد هم گفته است : بيا با هم برويم . عقيقى مىگويد : سوار شدم و خيابانها و دروازهها را به شتاب پشت سر گذاشتم و به خيابان برنجفروشها رسيدم كه ديدم حُمَيد به انتظار من نشسته است و چون مرا ديد ، دستم را گرفت و سوار شد و با هم بر وزير وارد شديم . وزير به من گفت : اى پيرمرد ! خدا حاجتت را روا كرد . آن گاه از من عذر خواست و نوشتههاى پاسخ داده و مهر كرده و كارْ تمام شده را به من داد . من هم آنها را گرفتم و بيرون آمدم . ابو الحسن على بن احمد عقيقى ، اين ماجرا را در نصيبين « 1 » براى ما حكايت كرد و به من گفت : اين حنوط جز براى عمّهام فلانى - كه نامش را نبرد - بيرون نيامده است و مرگ من نزديك شده و حسين بن روح به من گفته است كه من مزرعه را در اختيار مىگيرم ، و آنچه را كه مىخواستم ، برايم نوشته بود . من برخاستم و سر و چشمانش را بوسيدم و گفتم : سَرور من ! كفنها و حنوط و درهمها را به من نشان بده . او نيز كفنها را بيرون آورد ، پارچههاى پنبهاى خط و نشاندار يمنى و سه پارچهء مروى « 2 » و عمامه بود ، و حنوط هم در انبانى قرار داشت . درهمها را نيز بيرون آورد كه چون آنها را شمردم ، صد درهم كامل بود . گفتم : سَرور من ! يك درهم از آنها را به من بده تا از آن انگشتر بسازم . گفت : چگونه چنين مىشود ! ؟ چيز ديگرى كه مىخواهى ، از من بگير . گفتم : از همين مىخواهم و به او اصرار كردم و سر و چشمانش را بوسيدم . او يكى از آن درهمها را به من داد و من آن را در دستمالى محكم بستم و در آستينم نهادم و هنگامى كه به كاروانسرا رسيدم ، زنبيلم را گشودم و دستمال را در آن گذاشتم و دستمال درهم را بسته نگاه داشتم و كتابها و دفترهايم را روى آن نهادم و چند روزى ماندم و سپس به دنبال درهم آمدم . كيسه ، در بسته و به همان حال اوّل بود ؛ امّا چيزى در آن نبود . مرا وسواس گرفت و به در خانهء عقيقى رفتم و به غلامش ، خير ، گفتم : مىخواهم نزد شيخ بروم . مرا بر او وارد كرد . [ شيخ ] به من گفت : تو را چه شده است ؟ گفتم : سَرور من ! درهمى كه آن را به من داده بودى ، در كيسه نيافتم ! او زنبيل خود را
--> ( 1 ) . نصيبين ، شهرى در شمال عراق كنونى است . ( 2 ) . پارچهء مروى ، يعنى پارچهاى كه در مرو ( شهرى بزرگ در خراسان قديم ) ، توليد شده است . ( م )